بیاد ناصر قلب ها

گفتگویی خواندنی با همسر اسطوره ی ورزش ایران آقای ناصر حجازی عزیز

حرف از مرگ که می شود، لب و دهانمان را ور می چینیم. پاسخ خانم شفیعی اما متحیرمان می کند. جملاتی بین خیال و رؤیا و واقعیت... اما باورکردنی:

ما هنوز قبول نکرده ایم که ناصر رفته است. وقتی باور نداری که از دنیا رفته است و می دانی در خانه کنار توست خیلی هم به تو سخت نمی گذرد. می دانم ناصر با ما زندگی می کند. چندشب پیش با نوه ام (ارسلان) خوابیده بودیم یکدفعه بیدار شدم گفتم: ارسلان یادم رفت در خانه را قفل کنم. رفتم دیدم در خانه بسته است، یعنی حس می کردم ناصر پشت سرم است و او در را قفل کرده است. حواسش کاملا به من هست. (هرروز یک نفر به من تلفن می زند و خواب ناصرخان را برایم تعریف می کند.) یکی می گوید در خواب به من گفته است به نازی بگو تنها نیستی. من همیشه روی آن پنجره وسطی رو به پارک نشسته ام و تماشایشان می کنم.

او دقیقا با ما زندگی می کند. چند شب پیش، از خواب بیدار شدم برای ارسلان آب بیاورم،  باورتان نمی شود انگار 10شیشه عطر الور که همیشه به خودش می زد را در سالن خانه پاشیده بودند. ناصر را من می بینم، می آید، می رود، از او نمی ترسم. می خواهد با این کارها به ما بفهماند که من هنوز هستم. البته خیلی هم خوب نیست.

وقتی شما حس می کنی همیشه عزیزت در خانه است، دیگر دلتنگ هم نمی شوی. مادر خدابیامرز من هم سال ها بعد از مرگش کنار ما بود. تاوقتی خانه را نکوبیده بودیم، بود. صبح به صبح می آمد روبه روی تلویزیون و با هم صحبت می کردیم. بعضی وقت ها همسایه ها فکر می کردند دیوانه شده ام یکدفعه سلام می کنم. خب، چه کار می کردم وقتی مادرم سلام می کرد، جواب نمی دادم؟!