گزارش سفر یک روزه به بیرجند در وب سایت عضو هیأت مدیره بانک ملی ایران

محمدرضا حسین زاده عضو هیأت مدیره بانک ملی ایران در وب سایت "دیدگاه نو" گزارش سفر یک روزه خود به بیرجند را نوشت:

 

 

در هجر دلداران ما
پیش درآمد
جمعه. شبانگاه آخرین جمعه پاییز. در خانه کنار خانواده. سخن گفتن از هر دری. از هر جایی. برنامه درسی فردای بچه‌ها را مرور می‌کردم که بی مقدمه سفر پیش رو را به یاد آوردم. سفر فردا صبح را.  گفتم "اگر خدا بخواهد فردا عازم استان خراسان جنوبی هستم . عازم شهر بیرجند " . همسرم پرسید "برای چه کاری؟" جواب دادم "مدرسه ای با کمک مالی بانک ساخته شده. ما را دعوت کرده اند و برای افتتاحیه‌اش مراسمی برگزار خواهد شد. سفری یک روزه است و احتمالا با همکاران بانکی هم نشستی برگزار خواهد شد. امیدوارم نحوه کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان استان را هم بررسی کنیم". سپس افزودم  "احتمالا در مراسم افتتاحیه مدرسه سخنرانی خواهم داشت. می‌خواهم در باره بچه‌ها، در باره مدرسه و تحصیلات شان حرف بزنم. کمی هم در باره کمک‌های بانک در پروژه های عمرانی و فرهنگی".
جمله هایم عادی بودند. خیلی عادی. مثل خیلی از گفتگوهای روزمره خانوادگی. همان سخنانی که بر زبان می آیند و نکات دیگری بلافاصله جای شان را می گیرند. می گیرند و آنها را به فراموشی می سپارند. ولی پس از تمام شدن جمله هایم پسرم بلافاصله بلند شد. بلند شد و رفت سراغ لپ‌تاپ . پسرم امسال پا به کلاس دوم ابتدایی گذاشته. مثل سایر بچه‌های هم سن و سالش کنجکاو است. کنجکاو و در عین حال اهل اینترنت. اهل جستجو. به گمانم در مقایسه با همتایانش کمی بیشتر اهل اینترنت شده. وبلاگی راه انداخته و همیشه در حال سامان بخشیدن به آن است. کلنجار می رود و چیزی را اضافه می کند و کم. بنابراین وقتی بلند شد با خودم نجوا کردم سراغ وبلاگش رفته. سراغ دلمشغولی هایش.
ولی دقایقی بعد بازگشت. با کاغذی در دست. با یک یادداشت. دستش را جلو آورد و تکه کاغذ کوچکی را به من داد. داد و گفت "پدر اگر ممکن است  فردا در آن مدرسه این شعر را برای بچه‌ها بخوان!". شعر دو سه خطی بود که آن را در گوگل یافته و روی کاغذ آورده بود. کاغذ را در دست گرفتم. نگاهی به خطش انداختم. به واژه هایش. بلافاصله شوق وجودم را فراگرفت. با همه وجودم او را در آغوش کشیدم. بر گونه‌هایش بوسه زدم. با شور گفتم "ممنون. حتماً این شعر را برای بچه‌ها خواهم خواند". مادر و خواهرش که چند سالی از او بزرگتر است، هم او را تشویق کردند. همان جا پی بردم مایه سخنرانی فردا را پیدا کرده ام.
 
درآمد
استان خراسان جنوبی، شرقی‌ترین استان کشورمان بشمار می رود. 102460 کیلومترمربع مساحت دارد و 462 کیلومتر مرز مشترک با افغانستان. این منطقه تاریخ کهنی دارد ولی استان خراسان جنوبی استان جوانی محسوب می شود و سال 1383 از استان خراسان رضوی جدا شد.  مرکز آن شهر بیرجند است. قدیم ها این منطقه را "قهستان" می‌خواندند. جایی که  در عصر حسن صباح یکی از مراکز عمده سیاسی فرقه اسماعیلیه بعد از "الموت" بود. بخاطر کوه‌های صعب‌العبورش . بیرجند پس از حمله مغول‌ها و ویرانی‌ شهر، دوباره اهمیتش را از عهد صفویه به بعد بازیافت. شهری در مسیر جاده ابریشم از یک سو و نخستین شهری که در ایران دارای سازمان آبرسانی و سیستم لوله کشی شد.


بیرجند را به صورت "برجند"، "برجن"، "برکن" و "بیرگند" هم نوشته اند. وجه تسمیه های مختلفی در باره بیرجند گفته اند. مثلا این که بیرجند یعنی "نیم شهر"، "شهر بلند"، "شهر چاه"، "شهر طوفان" و سرانجام:"برزن". پیشینه فرهنگی بیرجند بسیار والا است.

مدرسه شوکتیه در آن به سال 1284 خورشیدی پس از تأسیس دارالفنون تهران و رشدیه تبریز تأسیس شد. دانشگاه بیرجند از سال 1354 شروع به کار کرد و اکنون یکی از مراکز آموزش عالی استان با بیش از پنجاه هزار دانشجو بشمار می رود. تعداد دانش‌آموزان استان نیز بیش از 150 هزار نفر است که رقم بالایی محسوب می شود. باغ اکبریه بیرجند به عنوان میراث جهانی در یونسکو ثبت شده.  فرودگاه بیرجند نیز به سبب اهمیتش در نوار مرزی، سومین فرودگاه کشور در سال 1312 به بهره‌برداری رسید. فرودگاه فعلی مکانش تغییر یافته و جدیدالتأسیس است. کنسولگری های انگلیس و روسیه تا پیش از جنگ جهانی دوم در بیرجند برپا بوده اند. آب و هوای منطقه خشک کویری است و گذر گردشگرها بندرت بدان می افتد. به همین جهت بیرجند از رونق اقتصادی شکوفایی برخوردار نشده. محصولات اصلی استان عبارتند از: عناب، زرشک، زعفران و برخی میوه‌های مختلف.
با این وصف بانک شاهی سال 1292 شمسی و اولین شعبه بانک ملی سال 1309 در بیرجند افتتاح شدند. یعنی شهر دارای تاریخ بانکی کهنی است.

روز اول، 5 صبح


ساعت پنج صبح گذشته بود که از خانه زدم بیرون. به دکتر صدرعزیز پیوستم. راهی فرودگاه مهرآباد شدیم. آقایان خواجه‌حسنی، قیطاسی (مدیر امور سازمان) و رشیدارده (معاون روابط عمومی) زودتر از ما رسیده بودند. ساعت پرواز25/6 صبح بود. هواپیما با کمی تأخیر پیش از ساعت هفت از باند فرودگاه بلند شد. بلند شد و تهران را به سوی بیرجند ترک گفتیم.


8 صبح، بیرجند


در سالن فرودگاه جناب آقای طیبی مدیر استان و تنی چند از همکاران و نیز مدیر کل نوسازی مدارس استان متحمل زحمت شده و به استقبال آمده بودند. تعدادی از دانش‌آموزان نیز با لباس فرم و گلی در دستان شان برای هدیه به مهمانان. یکی از کودکان با کام رسایش دکلمه قشنگ و تأثیرگذاری خواند. دود اسپند فضای فرودگاه بیرجند را معطر کرده بود. خوش بو و دل انگیز.
از فرودگاه مستقیم راهی مهمانسرای بانک شدیم. جایی که خود را آماده حضور در مراسم کردیم.

30/9 صبح، مدرسه


"هنرستان دخترانه شهدای بانک ملی". این نامی بود که برای مدرسه انتخاب کرده بودند. بنایی با معماری ساده ولی زیبا. ساختمانی دو طبقه با ترکیبی متقارن حول پله های ورودی و دو ستون بلند در دو طرف با آجرهای زرد و فیروزه ای رنگ.

      

هوا در عین آفتابی بودن سرد هم بود. مدیران کل آموزش و پرورش، نوسازی مدارس برخی از رؤسای ادارات استان، خیرین، معتمدین و تعدادی از همکاران به استقبال مان آمدند. در غیبت آقای استاندار که در سفر بسر می بردند، دو تن از معاونین ایشان و نیز فرماندار بیرجند به جمع حاضران می پیوستند. پا به محوطه حیاط مدرسه گذاشتیم. جایی که ردیف های صندلی رو به ساختمان جلب نظر می کردند و ردیف هایی از آنها پر شده بودند از دانش آموزان دختر. دخترانی که در بدو ورود ما بلند شدند. بلند شدند و یکصدا شعار "بانک ملی تشکر، تشکر" را سر دادند. شعاری که در طول برنامه تکرار می شد، بارها و بارها. نوشته‌ای با این متن که با حروف درشت نوشته شده بودهم در دستان شان بود که گاهی آن را بالا می بردند.


مراسم با قرائت قرآن آغاز شد. سرود کشور عزیزمان همزمان با اهتزاز پرچم پخش شد.

همه آنها با نظم. با ترتیب. دختر خانم دانش آموزی که با صلابت سخن می راند  پشت بلندگو قرار گرفت. دستورات انجام مراسم بالابردن پرچم را صادر کرد. گام به گام. بخش به بخش. کماکان با نظم. کماکان با ترتیب. با پخش سرود، پرچم کشورمان به اهتزاز درآمد. برابر ساختمان مدرسه تاب خورد و بالا رفت. بالا و بالاتر.
       

چند نفر از مدیران سخنرانی هایی ایراد کردند. گزارش نحوه ساخت مدرسه ارائه شد. از مساعدت بانک ملی سپاس ویژه ای به‌عمل آمد. لابلای سخنرانی ها دخترکان گروه سرود چند سرود شنیدنی خواندند. یکی از آنها در توصیف اهمیت امر خیر بود. در تشریح لزوم محرومیت زدایی.

در لزوم فراهم کردن امکانات تحصیل برای بچه‌ها. یکی از سرودها همان سرود معروف و زیبای "ای ایران، ای مرز پرگهر..." بود. خیلی ها همراه با دانش آموزان زمزمه می کردند "...مرز پرگهر. مرز پرگهر. مرز پرگهر...".
 بچه‌ها که سرود می‌خواندند جلوی چشم‌هایم دخترکان مدرسه شین‌آباد پیرانشهر را مجسم کردم. همان عزیزانی  که در آتش بخاری سوختند. سوختند و "سیران یگانه" جانش را از دست داد . تلاش کردم خود را جای پدر، مادر، خواهران و برادران آن‌ها قرار دهم. جان کندم درد و رنج شان را تصور کنم. برای بچه های این مرز و بوم دعا کردم و دعا. برای جگرگوشه های مان و آینده سازان این مرز پرگهر. برغم تأثر و تالم ناشی از آن فاجعه دلخراش، کمی به خود دلداری می دادم . بانک ملی پیش‌ترها بیش از سی مدرسه، مراکز خیریه و مراکز فرهنگی را در نقاط مختلف کشورمان خصوصا در نقاط محروم استان‌های مختلف از جمله سیستان و بلوچستان، کهکیلویه و بویراحمد، کردستان، خراسان رضوی، سمنان،‌ هرمزگان و سایر استان ها ساخته و تحویل داده. دلداری می دادم بانک ملی قدم هایی در بیرجند برداشته. زمینه ساز برپایی مدارسی با امکانات روزآمد شده تا آن حوادث ناگوار تکرار نشوند. تا عزیزان این مرز و بوم با تنی سالم و ذهنی پرنشاط به سوی آینده بروند.


در سخنرانی ام  به  این امر اشاره‌ کردم . به این که مشکلات آموزش و پرورش توسط یک یا چند وزارتخانه حل نخواهد شد. به این که همه باید برخواسته و کمک کنیم. همه ما که برابر همین تخته های سیاه نشسته ایم. از پشت همین نیمکت‌ها برخاسته‌ایم و برخواسته و جلو آمده ایم. جلو آمده و تلاش می کنیم باری را بر دوش بکشیم. عمیقا و از ته دل اعتقاد دارم در قبال این بچه‌های پرنشاط و این معلمانی که شیره جان وعلم‌شان را به ما داده‌اند دین داریم و بدهی. وام دارشان هستیم تا ابد.
سوز سرمایی شروع به وزیدن کرد. سوزی که سرما به جان مان انداخت. وقتی نوبت سخنرانی ام فرا رسید به دلیل کثرت سخنرانان و سرما تصمیم گرفتم خیلی کوتاه سخن بگویم. خیلی مختصر. سخنرانی‌ام را با نقل داستان دیشب آغاز کردم.

از پسرم و آن تکه کاغذ و آن شعر. همان چند خطی که پسرم یادداشت کرده بود تا برای بچه‌ها بخوانم. دست خطش را از پشت تریبون نشان دادم و به خواندن شعر پرداختم:
                        دست به دست هم دهیم به مهر                         میهن خویش را کنیم آباد
                        یار و غم‌خوار همدگر با شیم                            تا بمانیم خرم و آزاد


تصور می کنم قرائت آن شعر که همه آن را بارها از دورانی به دوران دیگر شنیده و زمزمه کرده بودند حال و هوای دیگری در حاضران به وجود آورد. سخنان کوتاهم را در همین بستر ادامه دادم. ادامه دادم و افزودم بانک ملی متعلق به همه مردم ایران است. در شادی‌ها ناظری پر تب و تاب است و در غم‌ها شریک.

این که بانک ملی در قبال مردمان با وفای این مرز و بوم احساس تعهد می‌کند. احساس مسئولیت. این که برای رفع محرومیت خود را مسئول می داند و برپایی مدارس در نقاط محروم یکی از تعهداتش بشمار می رود. فقط یکی.


پس از سخنرانی‌ها پا به درون ساختمان گذاشتیم. بوی اسپند را با شوق در سینه مان چرخاندیم و عکس‌های یادگاری گرفتیم.

ازچند کلاس بازدید کردیم و با دانش آموزها حرف زدیم. بچه‌هایی که مرتب و منظم پشت نیمکت ها نشسته بودند. خطاب به آن‌ها گفتم "بچه‌ها خوب درس بخوانید، علم و دانش را فراموش نکنید، میهن ما به شما نیاز دارد".
وقتی با آنها خداحافظی می کردیم دلم گرم شده بود. وقتی مدرسه را ترک می کردیم نشانی از سوز و سرما برجای نمانده بود.

30/13 مرکز شهر


تا شروع جلسه با همکاران، یکی دو ساعت بیشتر وقت نداشتیم. در این فاصله از یکی دو شعبه بازدید و دیداری با همکاران به عمل آوردیم. سپس دقایقی هم در مرکز شهر قدم زدیم تا احیانا با مردم گفتگو کنیم. تا در وجه ظاهری با کسب و کار اقتصادی بیرجند آشنا شویم. پا به بازار که گذاشتیم با کمال شگفتی اکثر مغازه‌ها را بسته یافتیم. کرکره ها پایین کشیده شده بودند و در بازار خلوت شده  نشانی از تردد به چشم نمی خورد. در معابر شهر هم افراد کم شماری رفت و آمد می کردند. می گفتند مغازه‌ها در طول روز ساعات محدودی باز هستند. می گفتند کسبه پس از اذان عصر هم دست از فعالیت خواهند کشید. می گفتند بازار و مغازه‌ها بعد از ظهر هم بسته می‌شوند و مردم به خانه‌های شان می‌روند. این شرایط با تجاربی که از شهرهای دیگر ایران داشتیم برای ما کمی نامتعارف به نظر می‌رسید. ولی خب گویا این سیاق در بیرجند رسمی دیرپا بشمار می رود.


به هر حال به نظر می رسد اگر بیرجندی‌ها می‌خواهند به رشد اقتصادی قابل توجهی برسند باید در زمینه های اقتصادی پویاتر و پر جنب‌ و جوش‌تر عمل کنند. جوان هایش باید حضور بیشتری در زمینه های اقتصادی پیدا کنند. رشد اقتصادی با سرعت گردش نقدینگی ارتباط مستقیم دارد. رشد اقتصادی به بازاری پویا در مقایسه با آن چه دیدم تحصیل خواهد شد.


30/15 جلسه با همکاران


برای دیدار با کلیه همکاران شعب شهرستان بیرجند و اداره امور شعب پا به سالن در نظر گرفته شده گذاشتیم. باید اعتراف کنم‌ یکی از بهترین اوقات زندگی ام همیشه دیدار همکاران باصفایم بوده. همان همکاران مهربان، با خلوص و دوست‌داشتنی. همکاران بیرجندی هم همان‌گونه بودند، مهربان و بزرگ‌منش. شکیبا و صادق دل.
به پرسش‌ و پاسخ‌ دست زدیم. همکاران سؤالات و انتقادات شان را بی دغدغه مطرح کردند. هم شفاهی، هم کتبی. در حد توان و بضاعت پاسخ دادیم. جلسه پایان یافته بود که یکی از همکاران دست بلند کرد و میکروفون را در دست گرفت و آمیخته به کمی طنز گفت "چون آقای دکتر صدر اینجا تشریف دارند انتقادم را در قالب ورزشی مطرح می‌کنم. چرا بانک و مدیران در ارتباط با خطا و تخلف همکاران شدت عمل به خرج می‌دهند و پنالتی می‌گیرند. بهتر است قدری در برخوردها مراعات حال شود". پاسخ دوست عزیز را با همان ادبیات ورزشی دادم "...همیشه و همه جا به یک شکل نیست. پنالتی گرفتن بستگی به نوع خطا دارد، اگر تکل از پشت باشد نه تنها پنالتی گرفته می‌شود بلکه کارت قرمز هم داده می‌شود". تا آن چه انبساط خاطر خاصی در جلسه و حاضران به وجود آمد. سپس  دیدگاه مدیریت را در برخورد با تخلفات بیان کردم.
از آنجایی که موضوع در قالب ورزشی بیان شده بود، آقای دکتر صدر هم علاقمند شدند در این ارتباط اشاراتی داشته باشند. او با شوق و حرکات دست منحصربه فردش گفت"...می توانم صادقانه در اشاره به چند سال اخیر که با بانک ملی همکاری داشته ام  شهادت بدهم دیدگاه مدیریت درخصوص برخورد با مسائل و تخلفات کارکنان،‌ همواره انسان‌محورانه بوده. در عین حال باید بپذیریم اداره سازمان بزرگی با قریب پنجاه هزار نفر، قطعاً به چهارچوب اداری سازمان یافته ای مبتنی بر دقت در کار نیاز دارد".
جلسه نزدیکی‌های شش بعد از ظهر تمام شد. زمان وداع فرا رسیده بود. حین ترک سالن مهربانی‌ها و عطوفت همکاران را که از صداقت و دل‌های زلالشان جاری بودند را حس می کردم. مثل همیشه دل کندن سخت بود. مثل همیشه خداحافظی آمیخته به دلتنگی می شد.


تازه از محل جلسه بیرون آمده بودیم که زنگ گوشی‌ام به صدا درآمد. پسرم بود. با شوق می پرسید "پدر شعری که برایت داده بودم برای بچه‌های مدرسه خواندی؟"  گفتم "البته که خواندم. خواندم و منقلب شدم. مثل خیلی های دیگر". معلوم بود ذهنش درگیر آن موضوع شده. خدا را شکر.


روز دوم، 30/8 صبح فرودگاه


از آقای طیبی و تنی چند از همکاران که در فرودگاه جمع شده بودند، ضمن تشکر از بابت زحماتی که کشیدند خداحافظی کرده سوار هواپیما شدیم. با نیم ساعت تأخیر و در ساعت 30/9 هواپیما ، بیرجند را به سوی تهران ترک کرد. قبل از پرواز خبردار شده بودیم که هوای تهران برفی است. نصف مسیر را رفته بودیم که خلبان به اطلاع مسافران مطلبی را رساند که سکوت حکمفرما شد. همه به فکر فرو رفته بودند. خلبان گفت "از آن جا که هوای تهران و فرودگاه نامناسب است به احتمال زیاد در فرودگاه جانشین مهرآباد یعنی در اصفهان خواهیم نشست".


بلافاصله نگران سرنوشت برنامه‌ها و جلسات بعدازظهر شدیم. ولی وقتی روی صندلی هواپیمای به پرواز درآمده نشسته اید چاره ای جز شکیبایی ندارید. چاره‌ای جز صبر کردن نداشتیم. باید می دیدم سرانجام چه خواهد شد. در اصفهان فرود خواهیم آمد یا یزد؟ احساس کردم خلبان سرعت هواپیما را کند کرده، حدسم بر این بود با این کار می‌خواهد زمان بخرد تا در مهرآباد امکان فرود را مهیا سازند. تا گشایشی حاصل شود که حاصل شد.
سرانجام بعد از نیم ساعت تأخیر در طول پرواز، بلندگوی هواپیما به صدا درآمد. مهماندار گفت "کمربندها را ببندید، در حال فرود در فرودگاه مهرآباد تهران هستیم". امیدوار شدیم. از پنجره پایین را نگاه ‌کردم، هرچند هواپیما در حال پایین آمدن بود ولی مه شدید مانع از دیده شدن تهران بود. ما با تکیه به تبحر خلبان فرود آمده بودیم. وقتی از هواپیما پیاده شدیم تازه دریافتیم شرایط جوی تا چه حد نامناسب بوده و تعجب‌مان آنجا بیشتر برانگیخته شد که مشاهده کردیم مه غلیظی سطح باند فرودگاه را گرفته و امکان دید بسیار کم است. از سوت و کور محوطه فرودگاه مشخص بود سایر هواپیماها را به اصفهان سوق داده‌اند.

30/11، مسیر فرودگاه به دفتر کار


داخل ماشین نشسته‌ایم، از شیشه بیرون را تماشا می‌کنم. مخلوط برف و باران در حال باریدن است. هوا تمیز است و کمی سرد. برف‌پاک‌کن ماشین کار می کند، تهران همان تهران است. شهری شلوغ و پرجنب و جوش. همه در تلاش معاش. در حالی که همچنان بیرون را نظاره می کنم، گروهی از بچه مدرسه ای ها را می‌بینم. کیف‌های کوله‌ای بر پشت زده اند و در پیاده‌روی خیابان جلو می روند. حرف می زنند و می خندند. بچه‌های معصوم، شاد و امیدوار به آینده ... بی اختیار ذهن و فکرم می رود به سوی بچه‌های معصوم مدرسه شین‌آباد پیرانشهر. درد و رنج‌های آنان، آینده‌شان، سرنوشت شان ... و من همچنان نگران از وقوع حوادث ناگوار مشابه دیگر .... و اما امیدوار به این که چنان فجایعی دیگر رخ ندهند. هرگز. هیچ کجا.
امیدوار به آینده دانش‌آموزان و بچه‌های این مرز و بوم تا علم بیاموزند، بزرگ شوند،‌ دست به دست هم دهند به مهر و میهن عزیزمان را کنند آباد. آباد و خرم ...
آهنگ زیبای "فصل باران" مرا با خود می برد. صدای مسحورکننده و منحصربه ‌فرد علیرضا قربانی با شعر مولانا :
ای فصل با باران ما، بر ریز بر یاران ما   چون اشک غم خواران ما، در هجر دلداران ما
ای چشم ابر این اشک‌ها ....